آراد نازدانه ی ما آراد نازدانه ی ما ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
عشق میان من و همسرم عشق میان من و همسرم ، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره
نيكان گليِ مانيكان گليِ ما، تا این لحظه: 8 سال و 28 روز سن داره

پسرانم آراد و نیکان

تا بماند به یادگار برای روزهای نوجوانی و جوانی عزیزانم از روزهایی که با عشق قد کشیدید و تک تک سلول های وجودمان رو لبریز از عطر خوش زندگی کردید

و اما تصاویر پست قبلی

اولین عکس مربوط میشه به جاده ی شفت به سمت امامزاده اسحاق تقریبا پانزده کیلومتر تو جنگل بالا رفتیم و توی این زمان کلا 3 تا ماشین بیشتر ندیدیم خیلی قشنگ و سرسبز   پسرک ما هم که عاشق بازی با چوب همسر جان و آقا آراد بماند که اون بالا هیچ چیز برای خوردن پیدا نمیشد فقط هوای عالی خوردیم و خوردیم  موقع برگشت رفتیم فومن و هرچنر رستورانش خوب نبود و نهاری که خوردیم کیفیت نداشت ولی خوب ......... اینجا هم یه استراحتگاه تو جاده ی فومن رشت بود آراد کلی اینجا بازی کرد (یه دختر کوچولو و یه پسر ) مرسی مامان جون بابت همراهیت برای عکس ها   اینم از آسمون زیبا...
19 ارديبهشت 1394

سفر به دیار همسر جان

سلام و درود فراوان به تمامی دوستان از برگ گل نازک تر و مهربانتر آخر هفته که دیدیم فرصت مناسب است و تعطیلات هم به راه و یه چند روزی هم مرخصی در کنارش و سفری سه روزه و جای همه ی دوستان خالی خیلی خیلی عالی بود  و هوا هم خوب و خنک و دلچسب و بهاری و ..... آراد گلی ما هم که از صبح اول وقت که بیدار میشد ساعتای 8 بود یه صبحونه ای نخورده و خورده میر فت حیاط  به بازی مشغول میشد تا نه شب اگه چیزی براش میبردی میخورد در غیر اینصورت اصلا نیاز به غذا پیدا نمیکرد که نمیکرد. با چوب، سنگ، علف، توپ و خلاصه هرچیزی که به فکرش میرسید مشغول میشد و حسابی بهش خوش گذشت. شبها هم وقتی میومد خونه سکانس بعدی اونجا شروع میشد و بدو ...
15 ارديبهشت 1394

پنجشنبه و جمعه 27و28/01/94

سلام و صد سلام این هفته پنجشنبه  با پسری و مادر جان روانه بازار بزرگ شدیم تا یه چند تا خریدی که خیلی وقت بود باید انجام میدادیم رو انجام بدیم (چه جمله بندی شد ) از شما چه پنهون آراد خان ما تا تونست اذیت کرد واین ور اون ور رفت تا جایی که من دیگه برام نایی نمونده بود که از عهده اش بر بیام کلی مسیر رو هم که مجبور شدم بقلش کنم تجربه ی سختی بود و قول دادم که دیگه هیچ وقت این کار رو نکنم تا وقتی که حسابی بزرگ بشه و خودش بتونه راه بره و اینقدر اذیت نکنه. ساعتای سه بود که اوئمدیم خونه و بعد از اینکه یه شیشه شیر خورد گرفت خوابید و از شدت خستگی ساعت هفت بیدار شد ناگفته نمونه که ما...
29 فروردين 1394

اولین پست 94

سلام و صد سلام به همه ی دوستان از گل بهتر و از جان شیرین تر سال نو مبارک (البته با کمی تاخیر) اگر از احولات اینجانب و پسرکمان خواسته باشی بسیار بسیار خوب هستیم و خدا را شکر روزگار را سپری میکنیم. تعطیلات امسال عید هم مثل هر سال در کنار خانواده همسر جان سپری شد و گذشت البته امسال با شیطنت های پسری یه کمکی سخت بود چون کل عید بارندگی بود و آراد خان ما هم از خونه بیزار و دلش میخواست بره بیرون و تا میتونه آتیش بسوزونه و از ما مقاومت هر چند در پایان این مقاومت همیشه ما تسلیم بودیم. اینقدر مشغول بود که بعضی وقتا به زور می آوردمش تا یه چیزی بخوره و یه استراحتی البته همه ی اینها با تلاش فراوان به ثمر ...
16 فروردين 1394

دلتنگی

دلـت تـنگ یـک نـفر کـه بـاشد،   تـمام تـلاشت را هـم کـه بـکنی تـا خـوش بـگذرد، و لـحظه ای فـراموشش کـنی، فـایده نـدارد.... تـو دلـت تـنگ اسـت! دلـت بـرای هـمان یـک نـفر تـنگ اسـت! تـا نـیاید.... تـا نـباشد.... هـیچ چـیز درسـت نـمی شـود....! ...
10 اسفند 1393